X
تبلیغات
ریسمانی از داستان - چند شعر پاییزی

این یک مقالۀ علمی یا تحقیقی مفصل نیست. دستی است که در حافظه‌ام برده‌ام، یا لابلای کتاب‌هام، و شعرهای پاییزی را گزین کرده‌ام. و البته چند خطی نیز...

واژۀ «پاییز» با شکل کهن‌ترِ پادیز، واژه‌ای پارسی است با مترادف‌هایی چون خزان و برگ‌ریزان. (نوشتنش به شکل «پائیز» هرچند مسبوق به سوابقی هم هست، نارواست).

«شاهنامه» نامۀ خسروان است و کتاب قهرمانان. فردوسی در آن به وصف بی‌واسطۀ طبیعت نپرداخته. اما دانستن این نکته خالی از لطف نیست؛ واژۀ زیبای «پاییز» که نه در اشعار سعدی و نه حتی بعدتر از آن در اشعار حافظ نیز نمونه‌ای ندارد (دست کم من ندیده‌ام)، در شاهنامه آمده است، و این دقیقه تنها در ارتباط با روح ایرانی فردوسی است و بهایی که او به واژگان و کلی‌تر از آن به فرهنگ ایرانی می‌دهد.

ده و هشت بگذشت سال از برش    به پاییز چون تیره گشت افسرش

(شاهنامه، پادشاهی یزدگرد)

فصل پاییز در نگاه لسان‌الغیب، گویی چنان جذبه‌ای ندارد که همچون دیگر مضمون‌سازی‌ها و خلاقیت‌های بی‌نظیرش در آن درنگ کند. خزان، تنها با اتصاف به صفت تطاول‌گری و یغمای خویش در شعر حافظ پای می‌گذارد.   

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی    ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

می بیاور که ننازد به گل باغ جهان    هرکه غارتگری باغ خزانی دانست

«خزان» همیشه واژۀ غمگینی است.گویی وزنی از اندوه در خود دارد، اندوهی گذران، اندوهی خزنده. حزن و حسرت این واژه در شعر معاصر نیز شکسته نشده و همچنان به سیاق پیشین آمده است.

مرگ آنگاه پاتابه همی گشود که درختِ بهارپوش

رختِ غبارآلوده به قامت می‌آراست

                   چشم‌براهِ خزانِ تلخ نشستم

                  هم از لحظه‌ی نومیدِ میلادِ خویش....

(شاملو، حدیث بی‌قراری ماهان)

البته «خزان» در شعر حافظ، و پیشتر از او در شعر شیخ اجل، نه فقط به معنی فصل پاییز، که در معنای توسّعیِ فصل سرماست. به همین دلیل به دفعات می‌بینیم که با گذشت «خزان»، بهار است که از راه می‌رسد:

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود    عاقبت در قدم باد بهار آخر شد 

(حافظ)

و نمونه هایی از سعدی، که در آن خزان در تقابل با بهار است:

زمین و باغ و بستان را به عشق باد نوروزی     بباید ساخت با جوری که از باد خزان آید

و یا این نمونه؛

دوست بازآمد و دشمن به مصیبت بنشست    باد نوروز علی‌رغم خزان بازآمد

در این بیت آخر، تلفیقی از کارکرد طبیعت، با زمینۀ عاشقانه می‌بینیم.فصل‌ها و بطور کلی؛ طبیعت، دست‌مایۀ مناسبی برای پرداختن به مضامین عاشقانه‌اند. از در درآمدن یار، با فرا رسیدن بهار، سوز و داغ جدایی با سرما و سوز زمستان قرین می‌شود و پاییز؛...

در شعر معاصر می توان غمگین‌ترین و اندوه‌بارترین پاییز را در شعر فروغ دید. پاییزٍ فروغ، فصل اندوه است. خزانی است «خالی از فریاد و شور»، «ترانۀ محنت‌بار» است و «تبسم افسرده».

تنهاتر از یک برگ

با بار شادی‌ها مهجورم

در آب‌های سبز تابستان

آرام می‌رانم

تا سرزمین مرگ

تا ساحل غم‌های پاییزی .... 

(تولدی دیگر)

و فروغ در این شعر پاییز خسته و نومید خود را مخاطب خویش قرار می‌دهد:

پاییز ای مسافر خاک‌آلوده      در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگ‌های مرده و خشکیده   دیگر چه ثروتی به جهان داری؟

جز غم چه می‌دهد به دل شاعر   سنگین غروب تیره و خاموشت

جز سردی و ملال چه می‌بخشد   بر جان دردمند من آغوشت؟ ....

(اسیر)

شهریار در یکی از غزل‌هاش، البته با اتکا به مضمون کلیشۀ خزان عمر و پاییز به معنای کنایی مرگ آدمیان، غزلی بسیار زیبا دارد، این مطلع آن غزل است؛  کنون که فتنه فرارفت و فرصتست ای دوست / بیا که نوبت انس است و الفتست ای دوست.

شاید خواستنی‌ترین تعبیری که اکثر ما از شاعری در باب پاییز سراغ داریم، از اخوان ثالث باشد. گشوده‌ترین آغوش یک شاعر به روی فصل برگ‌ریز: پادشاه فصل‌ها پاییز. اما حقیقت این است که این یکی از تلخ‌ترین و گزنده ترین نگاه‌ها به فصل پاییز است. پاییز اخوان در این شعر، روزگار مرده و به تاراج‌رفتۀ یک سرزمین است، با مردمانی مرده، سرزمین بی‌بر و بی‌برگ.

 باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بي برگي
روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولاي عرياني ست
ور جز اينش جامه اي بايد
بافته بس شعله ي زر تا پودش باد
گو بريد ، يا نرويد ، هر چه در هر كجاكه خواهد
يا نمي خواهد
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي‌تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي‌رويد
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت
پست خاك مي‌گويد
باغ بي برگي
خنده‌اش خوني ست اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاييز

(باغ بی‌برگی)

باری. پاییزِ اخوان نیز فصل اندوهناکی است. گویی این فصل با برگ‌ریزان و غروب‌هایش اصلاً مستعد اندوه است. در مجموعۀ «آخر شاهنامه»، در شعر «ناژو»، اخوان هریک از فصل ها را به پرنده‌ای تشبیه می کند. بهار، طوطی پرجست و خیز و بیهوده گویی است، تابستان؛ قمری اندیشناکی، زمستان؛ زاغی خاموش و خسته، و پاییز؛ قناری اندوهگینی. ( و می‌بینیم قرابت پاییز و زمستان را در اندوه و خفتگی، همان حکایت خزانی).

 در شعرهای شاعران جوان امروز، آنچه در حافظۀ من است، شعری است از سیدمهدی موسوی در کتاب «فرشته‌ها خودکشی کردند». پاییز بستر عاشقانگی است. در این شعر، شاخصه‌های فصل پاییز یک به یک زلفشان را با عاشقانگی گره زده‌اند. بارن پاییزی، باد پاییز با همان یغمای دیرین، پژمردگی گل ها و...

 

پاییز آمده‌ست که خود را ببارمت   پاییز لفظ دیگر «من دوست دارمت»

بر باد می‌دهم همه بود خویش را   یعنی ترا... به دست خودت می‌سپارسمت

باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو   وقتی که در میان خودم می‌فشارمت

پایان تو رسیده گل کاغذی من    حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت

اصرار می‌کنی که مرا زودتر بگو   گاهی چنان سریع که جامی‌گذارمت

پاییز من، عزیزِ غم‌انگیزِ برگ‌ریز    یک روز می‌رسم... و ترا می‌بهارمت 

  

   عنوان مطلب اشاره است به شعری آشنا از منوچهری دامغانی. مسمطی که در مدح سلطان محمود غزنوی سروده. پاییز به مناسب فصل انگورگیری و شرابسازی در شعر منوچهری جایگاه ویژه دارد!

 

 

 


برچسب‌ها: چند شعر پاییزی
+ نوشته شده توسط حبیب پرتاری در 91/07/01 و ساعت |